گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست![]()
بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست![]()
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن![]()
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست![]()
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت![]()
به جز عشق تو در خاطر من، مشغله ای نيست![]()
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من، مسئله ای نيست![]()

خوب ميدوني دوست دارم خوب ميدوني حاشا نکن

باشه هاي بيخودي رو جواب سر بالا نکن

واسه يه بارم که شده توي چشام نگاه بکن

با اون صداي خوشگلت اسم منو صدا بکن

آسمون شب دلم ستاره بارون ميمونه

وقتي نگاه عشقمو از تو نگاهت ميخونه

رنگين کمون دل من يه رنگ آبي نداره

بخشيده آبي رنگاشو تا که چشات کم نياره

موازي بودن دلا فراغيه بي انتها

کج ميکنم راه دلو تا برسيم به انتها

قلبمو دزديدي ولي دوست ندارم اينو بگن

ميخوام ببخشمش بهت تاديگه بش دزدي نگن

خدارو شکر که اينبارم يه مصرعم کم نيومد

شعر چشات چه آسونه صبح شد و خوابم نيومد

تو را ای عشق من شفاف دیدم
تو چون چشمه های صاف دیدم
به دنبال تو گشتم پیر گشتم
تو را در پشت کوه قاف دیدم
حرف تو به شعر ناب پهلو زده است
آرامش تو به آب پهلو زده است

شب ِابری ،شب ِخاموشی ماه
شب ،شب ِکابوس ،شب ِمحض
همه ی شب منواین بغض بزرگ
گرهی منتظر ِوا نشدن
رفته ای در پی پیدا نشدن

بيا كه ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار كه هرگز
- دري دگر زده است
سپيده گر نزده سر، بيا بلند اندام
كه از سياهي چشمم
سپيده سر زده است

بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهاي طرح جاري نورش را
تكرار مي كند
بعد از تو من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميكنم ؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش مي كنم؟

در انتظار اميدم،
در انتظاراميد
طلوع پاك فلق را،
چه وقت آيا من
به چشم - غوطه ورم در سرشك -
خواهم ديد ؟

ديگر تبار تيره انسان براي زيست
محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست
ما ذهن پاك كودك معصوم را
با قصه هاي جن و پري
و قصرهاي نور
آلوده مي كنيم
آيا هنوز هم
دلبسته كالسكه زريني ؟
آيا هنوز هم
در خواب ناز قصر هاي طلايي را
مي بيني ؟

چرا نمي گويند
كه آن كشيده سر از شرق
- آن بلند اندام
سياه جامه به تن،
دلبر دلير،
آن شير
نويد روز ده،
- آن شب شكاف با تدبير
ز شاهراه كدامين ديار مي آيد
و نور صبح طراوت
بر اين شب تاريك
چه وقت مي تابد ؟

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد

